تبليغاتX
در پناه باران

در پناه باران

براي خداحافظي


سلام دوستان من

طاعات و عبادات همه تون قبول باشه

ببخشيد كه نبودنم طولاني شد ...

ولي خوب .....

اومدم همه تون رو دعوت كنم

براي خوندن ادامه مطالب وبلاگ به خونه جديدمون...

اينجا ديگه به روز نمي شه،

در عوض مي تونيد اينجا مهمون نوشته هاي ما باشيد


در پناه باران

التماس دعا


+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 شهریور1389ساعت 23:5  توسط باران  | 

.... السلام عليك يا عيد اوليائه


وقتی درب خانه ام را کوبیدی می دانستم آمده ای!

پیش از این نیز آمده بودی... درست سر وقت!

.. دویدم و مقابل آینه ایستادم ... مهمان سرزده که نبودی! چرا این قدر دستپاچه ام؟!...

مثل همیشه هنوز آماده نبودم که آمدی...

باز هم در می زنی... و من سراسیمه دستی به سر و رویم می کشم تا آشفته حالیم را نبینی!...

در می گشایم... هیجان و اضطراب و شوق و نگرانی...

همه را در صورتم می بینی...

قصه تکراری همیشه آدمهاست

و تو چیزی نمی گویی و باز هم سخاوتمندانه مهمانشان می شوی!...

دست هایت مانند همیشه پر از هدیه است...

مثل بچه ها ذوق می کنم: چقدر زیاد! و تو می خندی ...

می نشینم و با اشتیاق بازشان می کنم... و تو نگرانی که از هدایایت غافل شوم...

آرام می گویی فقط سی روز فرصت داری!...

و من سبک سرانه می خندم و می گویم سی روز ؟!...

هنوز وقت بسیار است... و تو باز نگران همیشه ی منی!

می روم پی کارم و تو باز صدایم می کنی...

می گویم باشد دیگر! می آیم! و تو فرصت ها را نشانم می دهی...

فرصت هایی که می گذرند و من هنوز قطره ای از هدایایت را باز نکرده ام!!...

می گویی شیطان را در قفس کرده ای!

 و من می خندم و می گویم پس نگران چه هستی؟شیطان که نباشد در امانم...

باز صدایم میکنی...انک تدعونی... پشت می کنم... و فاولی عنک...

نازم را می کشی...و تتحبب الی...قهرمی کنم...فاتبغض الیک! ...

دوباره نوازشم می کنی...تتودد الیک... و من غافل نمی پذیرم... فلا اقبل منک!...




پ.ن1: فكر كن كه اين روزها مدام برايت سوره كهف را خوانده اند ....

هيچ كس فكر دل تو را نمي كند كه مدتي است به دنبال كهف دلتنگي هايت مي گردي ....

به دنبال غاري كه بتوان به آن پناه برد ...

روزگاري كه تمام "خودت" را بگذاري و به دنبال "خودش" بگردي ...

و فرار كني از همه آنها و همه آنچه مي پرستند ....

و فرار كني از همه خودت و همه آنچه غير او مي پرستي ....

حالا هي برايمان سوره كهف را بخوانند ....

چه كسي مي فهمد از تمام سوره اش، تنها همين يك آيه عجيب به دلم نشسته است:

وَ إِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَ ما يَعْبُدُونَ إِلاَّ اللَّهَ فَأْوُوا إِلَى الْكَهْفِ يَنْشُرْ لَكُمْ رَبُّكُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ

وَ يُهَيِّئْ لَكُمْ مِنْ أَمْرِكُمْ مِرفَقاً

ماه رمضان، خلوت، كهف دلتنگي ها .....

به سرم زده است مدتي "تنها" باشم

فارغ از همه "تن ها" ...............


پ.ن2: تا مدتي وبلاگ به روز نمي شه، تا وقتي كه برگردم ....

شرمنده از اين بابت ...

برام دعا كنين ....

در تمام لحظه هاي بارش باران ...


+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 مرداد1389ساعت 13:20  توسط باران  | 

تفاوت هاي ريزه ميزه


مومن نه قديمي است، نه جديد!

نه سنتي است، نه مدرن!

نه .....


مومن همه اين ها هست و نيست!

مومن در هيچ قالبي نمي گنجد


براي همين است كه بايد مومن را تماشا كرد

مومن فهميدني نيست!



+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 مرداد1389ساعت 19:42  توسط باران  | 

تفاوت هاي ريزه ميزه


در شروع يك كار مهم،

حتي اگر لب هاي مومن خاموش باشند،

چيزي آرام و سبك و شفاف در درون او به سخن در مي آيد و مي گويد:

بسم الله الرّحمن الرّحيم


و در پايان يك كار مهم،

حتي اگر صدايي شنيده نشود،

سمفوني باشكوهي در درون مومن طنين انداز است كه مي گويد:

ربّنا تقبّل منّا انّك انت السّميع العليم



+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 مرداد1389ساعت 19:35  توسط باران  | 

تفاوت هاي ريزه ميزه


خيلي وقت ها پيش مي آيد كه

مومن نمي داند "چرا بايد اين كار را بكند"

اما مي داند كه "بايد اين كار را بكند" و مي كند!


ديگران بسيار پيش مي آيد كه مي دانند "چرا بايد اين كار را بكنند"

ولي نمي كنند!



+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 مرداد1389ساعت 19:29  توسط باران  | 

تفاوت هاي ريزه ميزه


مومنان هم مثل ديگران دغدغه دارند ....


ديگران دغدغه دارند كه :" آيا در جهتي كه مي خواهم، حركت مي كنم؟"

مومنان دغدغه دارند كه :" آيا در جهتي كه مي خواهد، حركت مي كنم؟"


تفاوت مومنان با ديگران در همين چيزهاي ريزه ميزه است

يك دال به جاي يك ميم!



+ نوشته شده در  سه شنبه 12 مرداد1389ساعت 21:39  توسط باران  | 

..... دلتنگ باران




در ميان ناباوري هركسي كه باور نمي كند اينجايي!

همين جا ، در ميان جمعيت .....


شب دلتنگي است،

بوي غربت مي دهد .....

بوي ....

مي خواهم تا مي توانم صدايت بزنم

آمده ام تا ديگر نااميد برنگردم

آنقدر صدايت مي زنم تا نگاهم كني

دلم براي نگاهت تنگ شده است

براي نگاهت، صدايت، ....

دوست دارم آنقدر بگريم تا شايد دوستم بداري ....

بيشتر!

امشب هيچ نمي فهمم

جز تو

جز حضورت

جز نگاهت

در ميان جمعيت گم مي شوم

فرياد مي زنم ... صدايت مي زنم ....

دوست دارم كه تنها خودت، خودت بشنوي ....

خودت جواب بدهي .... خودت!

خسته ام ؛

خسته از اين مردمان هزار چهره

خسته از نگاه هاي گناه آلود

از غريبي، از بي تو بودن، .....


امشب همه چيز بهانه است

كه بيايي !




+ نوشته شده در  یکشنبه 3 مرداد1389ساعت 22:23  توسط باران  | 

! رمز اين كوتاه زمان حضور


هيچ گاه قيافه وحشت زده كودكي را، هنگام شكستن ليواني بلوري،‌ ديده اي؟ يا فرار آدم ها را از كنار پنجره اي كه شيشه اش شكسته و خرد شده است؟

شكستن ها اغلب با ترس و وحشت آميخته اند. هرچه چيزي كه مي شكند مهمتر، ترس از شكستن آن بيشتر و افزونتر! نديده اي يك قطعه عتيقه را با چه ترس و لرزي اين سو آن سو مي برند؟

اما من امروز مي خواهم از نوعي شكستن بگويم كه آدم ها واقعا از آن مي ترسند؛ خيلي خيلي زياد!

********

چوپان بيچاره خودش را كشت كه آن بز چالاك، از آن جوي آب بپرد! نشد كه نشد! او مي دانست پريدن اين بز از جوي آب همان و پريدن يك گله گوسفند و بز به دنبال آن، همان! عرض جوي آب به قدري نبود كه بز نتواند از آن بپرد اما، نه چوبي كه بر تن و بدنش مي زد سودي بخشيد و نه فريادهاي چوپان بخت برگشته.

پيرمرد دنيا ديده اي از آنجا مي گذشت. وقتي ماجرا را ديد، گفت: من چاره را مي دانم. آنگاه چوبدستي خود را در جوي آب فرو برد و آب زلال جوي را گل كرد. بز به محض آنكه آب جوي را گل آلود ديد، از سر آن پريد و در پي او تمام گله. پيرمرد كه چهره متعجب چوپان را ديد گفت: تعجبي ندارد! تا خودش را در جوي آب مي ديد حاضر نبود پا روي خودش بگذارد!

..... و من فهميدم اينكه حيواني بيش نيست، پا بر سر خويش نمي گذارد و خود را نمي شكند، چه برسد به انساني كه بتي ساخته است از خويش و گاهي آن را مي پرستد!!

********

شايد خنده تان بگيرد، اگر گوشه اي بايستيد به نماز و ناگهان يادتان بيايد وضو نداريد! اما اگر امام جماعت باشيد و اين اتفاق بيفتد چه؟! يك لحظه چشمانتان را بنديد و خود را جاي چنين كسي بگذاريد؛ آيا بازهم به خنده مي افتيد يا مي خواهيد زمين دهان باز كند و شما را، چون لقمه اي در دل خويش ببلعد؟!! اينكه امام جماعتي نماز خود را شكسته، رو به انبوه جمعيت نموده و بگويد: مردم! نمازتان را دوباره بخوانيد... من يادم رفته وضو بگيرم!!!

اين اتفاق براي دوستي افتاد. خودش مي گفت: در يك لحظه خيس عرق شدم. قلبم مي خواست از سينه ام بيرون بجهد. اگر هيچ نگويم و رد شوم .... آب از آب تكان نمي خورد .... اما جواب فرداي قيامت چه؟ .....

او نه تنها نماز خود را، كه خود را شكست. برگشت و حقيقت را به مردم گفت. خدا نيز نه تنها از اعتبار او نكاست، كه او را به فضايلي آراست كه ديگران از آن بي بهره اند!! 

********

اما خدا نكند بهاي خودشكني، اين باشد كه كسي نه تنها آبروي خود ببازد، كه مردم به سرش بريزند و تا مي خورد، كتكش بزنند!!

...... اين كسي كه مردم زير تابوتش را گرفته اند و برايش فاتحه مي خوانند، تا ديروز عالم روستا و محل اعتماد مردم بوده است. در خانه اش به روي همه باز و كمر همت براي مردم بسته... اما از حالا مردم بدون او چه كنند؟ چه كسي بايد بار اين مسئوليت را به دوش بكشد؟ نگاه ها به سوي فرزند او گشت .... او اهل اين حرفها نبود اما، از اين ماجرا سرباز نزد!! هرچند از علم و فضل تهي بود، اما چشم به هم زد و ديد، شده عالم روستا! نماز مي خواند، اشتباه ... عقد ميكرد، اشتباه .... طلاق مي داد، باطل!!

چند سالي بدين منوال گذشت تا روزي به خود آمد و ...... مردم را جمع كرد و حقيقت را گفت!

مردم نگاهي به هم كردند و نگاهي به عبادات چندين و چند ساله تباه شده شان... ديگر نفهميدند چه مي كنند .... چنان به باد كتك گرفتند آن عالم نماي بيچاره را كه ديگر هوس محراب و منبر نكند!! شرمنده از آن روستا زد بيرون ... آواره، از اين سو به آن سو ....

.... تا روزي با آقايي برخورد كرد. آقايي كه سفره نانش را گسترد و او را مهمان كرد. آقايي كه دستي به شانه اش گذاشت و از او تفقد كرد. آنقدر بوي مهرباني و صميميت مي داد كه او از سير تا پياز ماجراي خويش را برايش گفت. هربار كه مكث مي كرد، او مي گفت: مي دانم! مي دانم!

حرف و حديث ها كه گذشت، آن آقا رو به مرد بيچاره كرد و گفت: گذشته ها گذشته، حالا دوست داري درس بخواني و مثل پدرت عالم و ملا شوي؟ كور از خدا چه مي خواهد؟.... دو چشم بينا!!

.... برو تهران، مدرسه علميه منيريه، پيش فلان آقا، بگو حجره شماره 8 خالي است. آن را در اختيار تو بگذارد. خودش هم روزي دو درس به تو بدهد.اين را به او بگو ... خواهد پذيرفت!

او رفت و همين كار را كرد و شد طلبه علوم ديني. گاهگاهي آن آقا به حجره اش مي آمد و ساعتي با هم گفتگو مي كردند ....


..... استادش مدت ها بود مي خواست حرفي به شاگردش بگويد. مي ترسيد؛ اما اين بار دلش را به دريا زد:

- ‌مي شود از آن آقا فرصت ملاقاتي هم براي من بگيري؟

- حرفي نيست .. او خيلي صميمي و آشناست. هروقت آمد مدرسه خبرت مي كنم.

- نه نه، تو نمي داني! از او اجازه اي براي ديدار من بخواه.... تو راستي او را نمي شناسي؟

حرف خود را در هاله اي از ابهام گفت و گذشت. دل شاگردش را انداخت در موجي از اضطراب و تشويش! آن آقا فقط يكبار ديگر آمد. افتاد به دست و پايش آن محنت كشيده ناسپاس؛ حرف استاد خويش را با آقا گفت. اجازه نداد .... او تعجب كرد. چرا؟

- هنوز وقتش نرسيده!

هنوز وقت ديدار او با خيلي ها نرسيده، هنوز توفيق ديدارش براي خيلي ها دست نداده، اگر هم سراغ آن آدم به خصوص آمده جهتي دارد. خودش اين جهت را به او گفت:

همه اين آمد و شدها، اين مهرباني ها و ملاطفت ها، اين كوتاه زمان حضور ، كه براي تو نسيم رحمت الهي بود  ....

به خاطر آن بود كه تو پا روي نفس خويش گذاشتي ؛

به خاطر آن بود كه تو خودت را شكستي!



پ.ن1: برگرفته از كتاب پرسمان 4

پ.ن2: حرف همونه ... همون حرف هميشگي ...

جمال يار ندارد حجاب و پرده ولي   ....... غبار ره بنشان تا نظر تواني كرد

راستي شما تا حالا براي ديدن آقا، چقدر از خودتون گذشتيد؟

كسي هست كه تا حالا ذره اي از خودش خرج كرده باشه؟  

به نظر شما، ممكنه روزي برسه كه ديگه من و مايي نباشه و فقط " او" باشه ؟

شما براي رسيدن به اون روز، چكار مي كنيد؟

سهم شما، از اين "كوتاه زمان حضور" چقدره؟


+ نوشته شده در  دوشنبه 21 تیر1389ساعت 15:5  توسط باران  | 

اویس من از تو غریب ترم


خواجه ی انبیا گفت:«در امت من مردی است که به عدد موی گوسفندان ربیعه و مضر در قیامت او را شفاعت خواهد بود.» صحابه گفتند:آن که باشد؟ فرمود: بنده ای از بندگان خدای. گفتند: ما همه بندگان خدای - تعالی ایم. نامش چیست؟ فرمود: اویس!

قبول! تو از من خیلی عاشق تری، خیلی پاک تر، با صفاتر. اصلا همه ی «خیلی ها» مال توست و فقط یکی سهم من: اویس من از تو خیلی غریب ترم!

گفتند: او کجا باشد؟ گفت: به قَرَن. گفتند که: او تو را دیده است؟ گفت: به دیده ی ظاهر نه. گفتند: عجب! چنین عاشق تو و به خدمت تو نشتافته؟

در چیزی شبیه هستیم: فاصله.درد مشترک. از قَرَن تو تا او. از قَرْن من تا او. فاصله! مگر فرقی میکند؟ برای تو از جنس مکان. برای من از جنس زمان. راه دور بود. خیلی. چندین بادیه. پر از عشق شده بودی. پر. گفتی بروم شاید از دورها بشود او را ببینم.

چون به مدینه رسید خواجه ی انبیا به سفری بیرون رفته بود. صحابه گفتند: بمان. گفت: مادرم مرا فرموده نیمی از روز بیش تر نمانم. پس بسیار گریست و آن گاه بازگشت.

تو رسیدی. رفته بود سفر. من رسیدم، رفته بود سفر. تو ندیدیش. من ندیدمش و ما فقط تا همین جا همسفر بودیم.

تو رسیدی، رویش نبود، بویش بود. او را نفس کشیدی. نفس کشیدی. من رسیدم. نه رویش بود نه بویش. نه هیچ چیز دیگری برای قناعت!

تو رسیدی. حنانه بود برای سر در هم گذاشتن. بر فقدان شانه هایش گریستن. من رسیدم، حنانه سنگ شده بود. نامی فقط و صدای ناله حتی از اعماقش نمی آمد.

تو رسیدی، ستون ها تنه ی نخل بودند. نخل ها بوی دست می دادند. تو در آغوش کشیدیشان. من آغوش گشودم. لب گذاشتم. سرد بود. ستون سنگی سرد بود و گرمای دست ها در مرمر منجمد، مرده بود. معماری مدرن! هندسه ی عشق رفته بود. ما فقط تا همین جا همسفر بودیم. بعد از این داستان من است. تو نیستی. تو با سهمت برگشته ای به خیمه ات. من!

گفتم:سهم من؟ گفتند: قال رسول الله.... نفهمیدم. وقتی خیلی دور باشی همین می شود دیگر. زبانت هم. یکی باید می بود. یکی در این میان. بین من و او.

دلشان سوخت. گفتند:بهش تصویری بدهیم. با پاره های تاریخ دوباره او را ساختند. من بوسیدمش. وقتی هیچ چیز نیست یک تصویر چه غنیمتی است. مقدس بود. خیلی. شمایل را می گویم. همان که به من داده بودند. به درد بوسیدن می خورد. روی چشم کشیدن. به دیوار زدن. فقط... انگشت هایش دست من را نمی گرفت. جان نداشتند انگار. نمی شد دست بدهم دستش. نمی شد به او بیاویزم. دلم می گرفت.

حساب کردم. شمردم. تصویر من فقط ده سال بود. دوباره شمردم. چیزی کم بود. 13 سال از او کم بود. پیامبری که به من داده بودند پیامبر مدینه بود. فقط مردی مقدس در بالای اتاقی. شبستان مسجدی. یارانش نشسته اند. کسانی می آیند... برای دست بوس. حرفش را می برند. سینه به سینه.

به جنگ می رود. فوج فوج می آیند. شمشیرها دورش. اسب ها پی اش. سواران گرداگرد. فقط یکبار در احد تنها می شود. کمی بعد درست می شود. همه چیز پر از ابهت. مجد. عظمت. فتح می کند. پیش می رود. اما 13 سال جایی کم بود. کجا هستند؟ پاره های آن 13 سال کجا هستند؟ باید همه را پیش هم بگذارم. من او را می خواهم. کامل...


کعبه در میان است. دور بت ها دارند می گردند. همه. سه نفر ایستاده اند. جدا از جمع. خم می شوند. فقط سه نفر. راست می شوند. به خاک می افتند. راست. خم. خاک. فقط سه نفر

همه بر می گردند. دایره می زنند دورشان. حیرت، بعد خنده. از فرط خنده به زانو می افتند. دست روی دلها. طعنه می بارد از تمام دایره ی آدم ها. سه نفر باز خم می شوند. کلمه دهان به دهان می چرخد: محمد است و فقط دو نفر پشت سرش: یک زن ویک کودک. حقیر ترین آدم ها در جامعه جاهلی: زنی وکودکی. تنها گروندگان به او! چه منظره ی مسخره ایست. این لطیفه جان می دهد برای خندیدن. کلمه آهسته گفته می شود: دیوانه، زمزمه می شود. می پیچد و تکرار می شود. دیوانه، و نه این که تهمتی است. باوری است. چیزی جز این می توان گفت؟ و مردی که دیوانه می خوانندش خیلی تنهاست...

پس چرا چیزی از رنج سترگ این دوست داشتنی در تصویر من از پیامبرم نیست؟ چرا تصویر پیامبر من فقط نمای مردی برای دست بوس است؟ شاید انگشت های تمثال من برای همین این همه بی جانند...


در سجده است. از پشت سر نزدیک می شوند. شکنبه وسرگین شتری ناگهان فرومی ریزد. سر از سجده برمی دارد. ایستاده اند و می خندند. هیچ کس نیست. حتی برای دلسوزی. ایستاده اند و می خندند. دختر کوچکی دوان دوان!  انگشت های کوچکی، صورت مرد را پاک می کنند. مرد دست می کشد روی انگشت های کودکانه: مادر پدرش. بغض مظلوم مردی که امعاء و احشاء شتری از سر ورویش می ریزد! چه دلم می خواهد سجده کنم!


باز هم راه افتاد. مثل هر سال. مثل همه ی نه سال پیش. همین موقع. هر سال این راه را رفته بود. رسید به خانه های حاجیان:... این آیین من است. کسی نیست بینتان که بخواد مرا یاری کند؟ هیچ قبیله ای آیا مرا در پناه می گیرد تا رسالت های خدایی را برسانم؟ حتی سکوت نکردند برای شنیدن. رو حتی برنگرداندند. ده سال بود که می آمد. ده سال بود که همین ها را می گفت و منتظر می ایستاد. امسال هم ایستاده بود در سکوت و منتظر بود تا شاید کسی. پیرمردی نگاهش کرد. دل سوزاند: پسرم خویشاوندان ونزدیکانت که تو را بهتر می شناسند. وقتی آنها دعوتت را نمی پذیرند، از تو پیروی نمی کنند...

و ابولهب بود که در سایه دیوار می خندید. وابولهب بود که پیش از او رسیده بود و داستان برادر زاده ی ساحر. قدم های بلند و غمگین مردی که در سکوت دور می شود. مردی که باز خواهد آمد. سال دیگر. همین موقع. کاش می شد روی این پاها افتاد.


زجر می کشند. سنگ های گران بر سینه. زنجیرها. شلاق ها. آفتاب. تشنگی. رد می شود از کوچه. رو می گرداند تا اشکش را نبینند. چند بار بغض فرو می دهد. نمی داند چند بار نزدیک است بیفتد. نمی داند چندبار راه عوض می کند تا شاید نبیند. « برادرانم این شکنجه هارا تاب بیاورید.خدا با شماست...» اگر میشد روح خون چکانش را عریان کند می دیدند که زخمی است به تعداد هر شلاق و مجروح به اندازه ی هر زنجیر. وزن تمام سنگ ها روی سینه اش بود. «مردی آمده است که رنج شما بر او سخت دشوار است.» مگر رنجهای تک تک شما بر شانه ی اوست؟...


فقط یک راه باقی بود:«سحر می داند» بگوییم: سحر می داند. بیرون دروازه ی شهر کسی سر راه هر حاجی را می گرفت: در این شهر مردی هست که سحر می کند. سحر او بین جوان و پدرانش جدایی می اندازد. مبادا....

نشسته بود. قرآن می خواند. دور شدند. از دورها با حیرت نگاهش کردند. پیش رفت. پس رفتند. صدا کرد. پنبه ها را فشردند. دلش گرفت. آه اگر می دانستند این افسون با آنها چه می کند. عجیب ترین ساحر که هی به مردم التماس می کند. مردمی که طعم مسحور شدنشان را نمی دانند.

اویس! من سالهاست ورد را می خوانم. انگار نه انگار. تکان نمی خورم. کاش خودش می خواند در گوشهایم. حالا انگار کن تمام پنبه های ممکن را در گوش های من فشرده اند. یعنی صورت معصوم کسی نیست که مرا وادارد هرچه هست بیرون بریزم و سراپا گوش، روبرویش بنشینم؟...


مرد جلو می رفت. او پی اش می آمد. مرد قدم تند کرد. او باز می آمد. می آمد و می گفت. با تمثالی که پیش من است، مرد باید رسول باشد و او که دنبال می رود مریدی! ولی نیست. مرد مشرک است و او که حرف می زند و پی اش می آید رسول است. رسول مکه. همراهش می رود. تا کجا؟ تا در خانه. مرد می رود تو. در را می بندد و از پنجره نگاه می کند رسولی را که با شانه های فروافتاده از غم دور می شود. رسولی که باز فردا تا در خانه دیگری خواهد رفت.

اویس من این پاره را نمی فهمم. هیچ. در تصویر من، همیشه باید شرفیاب حضور شد. کسی تا در خانه ام، دنبالم، در گوشم...نه چه می گویم؟ زبان نسل مرا حتی نمی دانند...


و آن دره و انزوای آن دره! شعب. شیون کودکان گرسنه، رنج پیرمردان خسته و چشمان بیدار ابوطالب. رد می شود. زنان پوست شتری را لای دو سنگ آرد می کنند. برای خوردن. سر فرو می اندازد!...


سیزده سال رنج. زجر! زجر، بی نفرین. عذاب این قوم پشت زمزمه ی یک دعا محبوس مانده است و برنمی آید. آن دعا که باید، برنمی آید. این پیامبر آیا نفرین کردن نمی داند؟...


عتاب! آن عجیب ترین عتاب که خدا بر هیچ پیامبری نکرد. در هیچ کتاب آسمانی نیامده است:«غم ایمان این مردم، نزدیک است تو را بکشد» گویی حتی او که می داند آن چه نمي دانند در شگفت مانده است. و باز هم عتاب:«ما این آیات را فرو نفرستادیم که تو این همه خود را در رنج بیفکنی.» از تحمل گرده های مخلوقی، خدا در شگفت مانده است...


تنها نشسته است. زیر سایه ی تاکی. خون از پاهایش شره می کند. کبودی ضربه سنگی. ورمی روی پیشانی. خاکروبه ها لای موهایند. خاکروبه هایی که از بامی فروریخته اند. خنده ها و ناسزاهایی در گوش، عربده ی دیوانگانی که دنبالش می دویدند. صدای درها که یکی یکی بسته می شدند. درز پنجره ها، زنانی که از لای درزها می خندیدند. هلهله ی شادمان کودکان که کمان های تازه شان را امتحان می کردند. طائف سرزمین غربت او شده بود. هیچ نشنیدند. حتی یک آیه. هیچ کس. حتی کودکی. چه باید بکند؟ به مکه باز گردد؟ ابوطالب نیست. خدیجه نیست. و شمشیرها به وسوسه ی خون محمدی دچارند. بماند. کجا؟ زیر سایه نگاه هایی که از دور هم دارند به او می خندند. آی نفرین! چرا برنمی آیی؟ دست هایش بلند می شوند. ملایک عذاب صف می بندند. نفس آسمان حبس می شود. طوفان تب دار در گرفتن. دریا منتظر طغیان. کوه آماده ی ذره ذره شدن. و دست ها بلند می شوند. زمین گوش تیز می کند و دعا، نفرین نیست. نه!باز هم نیست. دعا اولین شکایت اوست. اولین شکایت او بعد از 13 سال:خدایا به تو گله دارم از این مردم؟ از اینها که نمی فهمند؟ نه ! خدایا گله دارم از بی رمقی زانوانم.ضعف قوتی. از این که در من توان برخاستن و در خانه ها ر ا یکی یکی زدن و آیه خواندن نیست. و قلة حیلتی. چرا دیگر راهی به فکرم نمی رسد؟ و هوانی الی الناس:و خواریم پیش مردم. زیر سایه ی تاک دست ها بلند بود: الی من تکلنی:مرا به که وامی گذاری در حالی که تو پروردگار مستضعفینی. وانت رب المستضعفین. پیامبر من؟ مستضعف؟ این عجیب ترین قال رسول اللهی است که می دانم...


قبول. تو از من خیلی عاشق تری. پاک تر. اصلا همه ی خیلی ها مال توست. من فقط از تو خیلی غریب ترم. من! جوان قرن های دور از او! نه رویش را دارم نه بویش را. نه حتی تصویر کامل او را. انگار کن که من بیراهه ای را رفتم. حتی تا انتها. کجایند آن رسولانی که نه سیزده سال، فقط چند سال برای بازگشتم صبوری کنند؟ کجایند مردانی که پی ام بیایند؟ کجایند آنها که برای بازآمدنم بگریند؟ نفس بزنند، چنان دنبالم بدوند که رمق زانوانشان تمامی بگیرد، نفس گفت و گویشان ببرد و باز برای آمدنم دعا کنند؟ اویس من خیلی دورم. کسی از نسل غریب. نسل گریزپا! کجاست زمزمه ی محبتی که مرا به مکتب باز آورد؟ کی می رسد آن جمعه که زمزمه ی محبتی...


الّلهم إنّا نَشکو إلیکَ فَقدَ نَبینّا صَلَواتُکَ عَلَیهِ و آله و غَیبَةَ ولینّا

(فاطمه شهيدي)



مبعث پيامبر رحمت و مهرباني مبارك

به اميد ظهور ...



+ نوشته شده در  شنبه 19 تیر1389ساعت 11:18  توسط باران  | 

... آن شبم را از هم اكنون پاسخ خواهم داد


مردم صداي سائل شب اول قبر را تاكنون از فراز منابر و صحبت هاي روحانيون شنيده اند؛

با همان حالتي كه ديگر حفظ شده اند:

شب اول قبر، سائلي آسماني از اين پيچيده در كفن زميني مي پرسد:

"مَن ربّك؟ : خداي تو كيست؟"

و او اگر در زندگي دنيا بنده ي خدا و مطيع دستورات نجات بخش او بوده مي گويد:

"الله جلَّ جلالهُ ربّي" و سپس ....

اما اگر در دنيا بنده ي شوت و شهرت ماند، در جواب مي ماند و آنگاه :

"يَحسرَتي عَلي ما فرَّطتُ في جنبِ الله .... دريغا بر آنچه در حضورت كوتاهي ورزيدم!"

مردم آنقدر اين ماجراي تكراري را شنيده اند كه گويا حفظ شده اند .....


اما در اين دنيا نيز گروهي هستند كه صداي "من ربّك؟" آن پرسشگر آسماني را در حياتشان شنيده اند و به او پاسخ "الله ربّي" داده اند. و شايد همين راز پنهان است كه ديگر شب اول قبر شهدا، از آنها نمي پرسند كه "من ربّك؟" آنان پاسخشان را داده اند و پاسخ داده را سوال نشايد!

يا رب العالمين! اي پروردگار همه!

اي كه دوست دارم از هم اكنون براي تو بخوانم " الله جلَّ جلاله ربّي " تا بداني كه من نيز تو را مي پرستم!

پس فردا شب از من مپرس كه: "چه كسي را مي پرستي؟"

به فرشتگانت بگو به خونم نظر كنند .... خود در مي يابند ....


من كه امروزم بهشت نقد حاصل مي شود

وعده ي فرداي زاهد را چرا باور كنم؟



پ.ن: براي دانلود نواي وبلاگ اينجا را كليك كنيد

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 تیر1389ساعت 21:18  توسط باران  | 

کدام اسیریم؟ما یا زینب؟

سكوت...سكوتي كه از جنس صبر حتي نيست؛از جنس خالص عشق است.

دو قرباني او،دو نتيجه هستي او،آنقدر حقيرتر از تمام وسعت عشق اند كه حتي براي ديدنشان بيرون هم نمي آيد...

آه!فقط خدا مي داند كه اين روزها چقدر ما به عشقي چنین كه ما را از اين مرزبندي تنگ برهاندنياز داريم.

اين روزها،اين روزهاي قحطي عشق...!

 آدم ها پشت سر هم روي يك مدار ساده مي چرخند.تكرار مي شوند.دور مي زنند.مردها مثل هم،زن ها هم مثل هم!با هويتي كاملا تعريف شده.تعريف شده.خط كشي شده؛مصوب و قانوني!

«مرد است ديگر،حالا يك وقت هم از كوره در مي رود.فحشي...كتكي...همه شان همينند...!!!!»

«بالاخره مرد است.غريزه دارد.يك وقت هم دست از پا خطا مي كند ديگر...»

«زن است ديگر،اگر مدام پاي آينه نباشدو به خودش برسد كه اسمش زن نمي شود!»

«زن است ديگر،عاطفه دارد.بچه اش را دوست دارد.نمي تواند ببيند...»

توجيه ها از فرط تكرار منطق شده اند.همه پشت سرهم روي مرز هويت خط كشي شده راه مي روند. نه پس،نه پيش.

بردگي اقتضاي طبيعت!

يادش بخير!قديم ها-جاي دور نرويد لطفا،همين 20،30 سال پيش،روزهاي انقلاب و جنگ-دلمان مي خواست قالب ها را بشكنيم؛سيال شويم؛بيرون بريزيم.از هر چه قالب،هر چه قاب متنفر بوديم.

مي دانستيم كه از يك تصوير ثابت بيشتريم...برتريم؛

اما اين روزها...

 اين روزهاي عجيب!خودمان،خودمان را قاب مي گيريم و مي گذاريم سر طاقچه،«زن»!

و چه مي پرستيم تصوير ساده اي را كه اراده ما در آفريدنش هيچ نقشي نداشته است.

بعضي هامان هم هنر مي كنندو مي گويند:«نه،ما نمي خواهيم اين باشيم!»

بعد از خودشان قاب ديگري مي سازند«مرد» -چه هنري!- و هيچ كداممان يادمان نمي آيد كه قرار بود...

قحطي،قحطي دست هايي است كه تصوير خودشان را مي سازند.

قحطي دوست داشتني است كه انتخابش كرده ايم نه كه او به اقتضاي طبيعت ،ما را انتخاب كرده است.

در اين قحطي كه زن خودش را مي پرستد،زن! بودنش را مي پرستد،زينب چه گمشده ي غريبي است...

 

همه ي عزيزانش را سر بريده اند.تكه تكه كرده اند.سرهايشان را همرامشان آورده اند.كودكان كاروانش را تازيانه زده اندو خودش را...

خب!طبق خط كشي ها الان زن بايد غش كند،بايد تا حد مرگ بي تابي كند.بايد ازترس و غم بي كلام شده باشد...

اما...

اما او ايستاده است...

محكم و استوار در دربار يزيد-جايي كه نفس مردها هم مي برد-و آهسته و بريده بريده نه،بلكه با بلاغتي كه تن تاريخ را مي لرزاند فرياد مي زند:

«كد كيدك،واسعد سعيك،ناصب جهدك،فوالله لا تمحوا ذكرنا و لا تميت وحينا»

هر حقه اي مي خوهي بزن،تما سعيت را بكن؛اما يقين داشته باش كه نام ما را محو نمي كني.

آن كه محو و نابود مي شود تو هستي!

 

علامت سوال روبرويم ايستاده است؛

كدام اسيريم؟

ما يا زينب(س)؟

 

سالروز رحلت عقيله ي بني هاشم بر رهروان راه شهادت و استقامت،

صراط مستقيم زينب(س)تسليت باد.

يا علي مددي

پ.ن:برداشت آزاد از كتاب«خدا خانه دارد»
+ نوشته شده در  یکشنبه 6 تیر1389ساعت 15:21  توسط پرستوی مهاجر  | 

وقف دانشگاه آزاد

روز پنجشنبه جلسه اي داشتيم با دكتر دهقان عضو هيئت رئيسه مجلس پيرامون بحث "وقف دانشگاه آزاد"

جلسه قرار بود ساعت يازده باشه اما متاسفانه وقتي رفتم به در بسته خوردم...

از بچه ها كه پرسيدم گفتن شده ساعت يه ربع به دو!(البته عادت كردم به اين چيزها...

ماشالله جلسات بسيج هميشه به موقع و سر وقته...!!!)

اين جلسه خصوصي بود و همه نمي تونستن بيان(تنها انسان هاي مهمي مثل من خبردار شدن!) و از اونجايي كه شايد خيلي ها دوست داشته باشن بدونن ايشون چي گفتن، منم نكاتي كه از صحبتهاشون يادداشت كردم رو براتون مي نويسم...

-صبر و بصيرت مكمل هم هستند.كسي كه نتواند در برابر اميال و شهوات خود بايستد و صبر كند مطمئنا از مدار بصيرت خارج مي شود!

البته هر انساني كه توانايي ايستادگي در برابر هواهاي نفساني را داشته باشد هم جزء انسان هاي بصيرتمند نخواهد بود، چرا كه انسان با تقوايي كه اوضاع اجتماعي را تعقيب نمي كند و نسبت به مسائل كشورش بي اعتناست هم بي بصيرت است!

-در ماجراهاي اخير عده ي مي گويند اين بحث ادامه دار، تنها مربوط به انتخابات است و اگر آقاي احمدي نژاد آن حرف ها را نمي زد اين اتفاقات نمي افتاد...

اما اين حرف درستي نيست!مسئله بسيار مهم تراز اين حرف هاست!

اين ماجراها كه با هدف تضعيف نظام و رهبري صورت گرفت از سال 70 شروع شده است!

آن زمان مگر كسي احمدي نژاد را مي شناخت؟

-متاسفانه  در مواردي دانشگاه آزاد از خزانه خود خرج مي كند تا عده اي نماينده بشوند و بعد از نمايندگي آن ها را به كميسيون آموزش مي فرستد  تا نگذارند لطمه اي به روند دانشگاه آزاد بخورد ...!!!

-فلسفه وقف اين است كه مال خصوصي تبديل به مال عمومي بشود و همه از منافع آن استفاده كنند.

اما آقايان با اين طرح در واقع مي خواهند مال عمومي را به مال خصوصي تبديل كنند و حكومتشان بر اين دانشگاه ابدي شود...

- وقتي حرف از اين طرح شد من به آقاي لاريجاني گفتم كه  اين را از دستور كار مجلس خارج كن.

ايشان گفت:چرا؟

 آقاي بادامچيان گفته:چرا فتواي آقا را اجرا نمي كنيد؟!!!

ضمنا اينجا كه اسمي از دانشگاه آزاد نيست!

اما هنگام صحبت نمايندگان آقاي نورا-ايشون خدارو شكر صادق بود-گفت:بله!اتفاقا اين طرح مربوط به دانشگاه آزاد است!

اينجا بود كه من اخطار دادم ،چون در اين مورد شوراي عالي انقلاب فرهنگي وارد شده ،ورود ما معنايي ندارد.

آقاي لاريجاني اخطار من را وارد دانستند اما باز هم راي گيري را انجام دادند!!!!!!!!!

- عده اي به فتواي آقا استناد مي كردند كه البته ربطي هم به اين موضوع نداشت.

اين افراد در واقع  با استفاده از فتواي آقا ،بر عليه نظر ايشان عمل كردند! اوج مظلوميت اينجاست...

-صحبت هايي هم در مورد آقاي احمدي نژاد،قوه قضاييه،جناب آقاي رحيمي! و شد كه از شرح آنها معذورم، به دلايل پايين!

نكات حاشيه اي:

-نفهميدم چهارشنبه برا چي مي خواستن طرح دوفوريتي ارائه بدن، چون بايد 72 ساعت بعد مورد بررسي قرار مي گرفته و نمايندگان محترم هم هفته ي بعد تعطيل بودن وحال نداشتن بيان، تصويب نكردنش!!!

چه دليل جالبي...

-خدا رو شكر! ساعت 3:30 بالاخره فهميدن كه ما داريم از گرسنگي مي ميريم!

برامون ساندويچ آوردن و سانديس!

سانديس هدف اصلي بچه هاي بسيج براي هرگونه فعاليت...

-آخراي جلسه وقتي يه خورده حرف هاي خصوصي تر زده شد دكتر دهقان گفتن اگر اين ها رو تو وبلاگ هاتون بزنين يا تو رسانه ها منتشر بشه من همشو تكذيب مي كنم!

واسه همينم همه ي حرفاشونو ننوشتم...!شرمنده.

-راستي!

وقتي پرسيديم با همه ي اين حرفا سرنوشت اين مصوبه چيه، گفتن:با اين كارهايي كه دانشجوها جلوي مجلس كردن معلومه ديگه!منتفيه...

ايول به بچه هاي خوب دانشگاه تهران و امام صادق و ...

البته مثل اينكه يه خورده زيادي خشن بودين ها!دكتر دهقانم از دستتون شاكي بود...

بابا يه خورده ملاطفت...

تا فتنه ي بعدي...

يا علي مددي

+ نوشته شده در  جمعه 4 تیر1389ساعت 23:0  توسط پرستوی مهاجر  | 

...دلم

                           دلم تنگ است

                                         دلم بيزار از اين دنياي صد رنگ است...

                                                           دلم مردان مرد مي خواهد...!


پ.ن1: واقعا "دلم بيزار از اين دنياي صد رنگ است!!!!!!!!! "

پ.ن۲: سلام

آدرس شما رو از تو پیوندهای وبلاگش پیدا کردم .
به عنوان یه دوست لازم دونستم به شما اطلاع بدم که بیایید همه با هم دعا کنیم برا سلامتی داداش امیرعلی مدیر وبلاگ اینده از ان حزب الله. من هم چیز زیادی نمیدونم . اما برا اطلاعات بیشتر به آدرس زیر مراجعه کنید :

http://www.naboodgar88.mihanblog.com/

حتما / کوتاهی نکنید
.

باور نمي كنم راست باشه...

باور نمي كنم...

كه فدايي ولايت (داداش علي) بيهوشه و هنوز...

بچه ها ...

همين الان برا سلامتيش يه حمد بخونين!

رفقا!دعا كنين اين يكي همسنگرمون نپره! اگر تنها بشيم يا هممون قتل عام ميشيم يا اسير...

تو رو خدا دعاش كنين!

يا علي مددي

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 تیر1389ساعت 22:28  توسط پرستوی مهاجر  | 

!براي خواهرم...كمي هم براي برادرم

 سعي كن امير دنيا باشي، نه اسير آن! اگر بخواهي امير باشي و در باتلاق نماني، بايد هدف را فراموش

 نكني و از حركت چشم نپوشي.

بايد سنگ راه ديگران نباشي و گرد و خاك بلند نكني!

در زن، جلوه كردن ها و خودنمايي ها ريشه دار است. مي خواهد چشم ها را به خودش جلب كند و

زبان ها را به دنبال خود بكشد. مواظب باش اسير چشم ها و زبان ها نشوي و سعي كن تا به گونه اي

حركت كني كه خلق خدا را گرفتار حالت ها و رفتارت نسازي و آن ها را اسير ننمايي؛ كه اگر كسي

 آلوده شد، اين آلودگي دامان تو را مي گيرد و تو را رها نمي سازد.

حجاب يعني همين دقت در برخورد كه آلوده نشوي و آلوده نسازي؛ كه اسير نشوي و اسير ننمايي.

حجاب ، فقط اين نيست كه زن خود را بپوشاند ؛

كه زن و مرد، هر دو بايد در اين دنيايي كه راه است و ميدان حركت است و كلاس و كوره است؛

سنگ راه نباشند و ديگران را در خود اسير نسازند و چشم ها و دل ها را نگه دارند و در دنيا نمانند...

(نامه هاي بلوغ، ع.ص )


پ.ن: سد راه نبودن...

چيزي كه خيلي ها -حتي خود من- فراموش كرده اند!

دوستي مي گفت: اگر كسي در نگاه تو، در لبخندت، در لحن صدايت گير كرد...

اگر درگير تو شد؛ به خاطر بي توجهي ات، چيزي از تو كم خواهد شد، حتي اگر خودت نفهمي!

و من به اين فكر مي كنم كه براي بعضي ها چيزي هم باقي مانده است...؟!

خدايا، كمكمان كن  كه سد راه نباشيم؛ دانسته يا ندانسته ...

و ياريمان كن آنقدر وسيع باشيم كه با وجود سدها، نمانيم پشت سنگريزه هاي طلب...

خدايا به حق خودت آنان را كه مي خواهند پاك باشند تنها مگذار در اين زمانه ي سخت...

ميان اين همه  وسوسه هاي رنگارنگ...

خدايا! كمكمان كن...

يا علي مددي

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 تیر1389ساعت 21:29  توسط پرستوی مهاجر  | 

از تپه‌هاي بركلي كاليفرنيا تا روستاي دهلاويه


مرا بگو كه مي خواهم دكتر چمران را برايت معرفي كنم. تو آن قدر با معرفتي كه چمران را مي شناسي، بهتر از من! من خيلي تلاش كنم، بتوانم يك زندگي نامه ساده برايت بنويسم. زندگي نامه اي از چمران: مرد صالحي كه يك روز با خلوص قدم زد در اين سرزمين.

انگار به جاي قلب، آتش در سينه داشت. چه سال 1311 كه دنيا براي اولين بار او را ديد، چه سال 1336 كه در رشته الكترومكانيك دانشگاه تهران فارغ التحصيل شد و چه سال بعدش كه بورس تحصيلي گرفت و شد جزء اعزامي هاي آمريكا. مصطفي مُخ بود. استاد آمريكايي مصطفي حيرت كرده بود از اين بشر. نمره 21 داده بود به او. مصطفي با ممتازترين درجه، دكتراي الكترونيك و فيزيك پلاسمايش را گرفت و از آمريكا بيرون آمد. ديدي؟! آمريكا نماند!

مي دانم به چه فكر مي كني. لابد به اين‌كه اگر مصطفي حالا بود و شهيد نشده بود، ايران شده بود ابرقدرت انرژي هسته اي و ما، حتماً ده سال جلوتر از حالا بوديم. استادان آمريكايي مصطفي، اين روزها كه بحث تحقيقات هسته اي شده، لابد هر روز ياد مصطفي مي افتند كه هزار و يك ايده جديد داشت. مصطفي اگر حالا بود، نامش بر سر و زبان همه قدرتمندان دنيا بود. گر چه دلم مخالف است. دلم مي‌گويد مصطفي اگر بود، باز هم گم نام مي ماند!


از اولين اعضاي انجمن دانشجويان دانشگاه تهران بود. در مبارزات ملي شدن صنعت نفت هم شركت داشت. در آمريكا هم كوتاه نمي‌آمد. هم درس مي خواند و هم كار سياسي مي كرد. انجمن اسلامي دانشجويان آمريكا را هم خودش پايه ريزي كرد. رژيم پهلوي از موقعيت ويژه مصطفي كه خبردار شد، بورس تحصيلي اش را قطع كرد، ولي مصطفي باز هم ادامه داد. رفت مصر، دو سال، سخت ترين دوره هاي چريكي و جنگ هاي پارتيزاني را آموخت و باز طبق معمول، بهترين شاگرد دوره معرفي شد. بهترين بودن براي مصطفي، ديگر عادي شده بود.

آدم هايي كه به جاي قلب، آتش در سينه دارند، اهل يك جا ماندن نيستند. مثل نسيم، در هر كوي و برزن مي پيچند، به آنجا، جان مي‌دهند و مي گذرند. مصطفي هم كه نسيم بود، حتي سبك تر از نسيم... رفت لبنان، شد يار امام موسي صدر، رهبر شيعيان لبنان. سازمان «امل» را بر اساس اصول و مباني اسلامي پايه گذاري كرد. همان جا در قلب سوخته بيروت، مبارزه با صهيونيسم را آغاز كرد. حماسه هاي او تا آن سوي مرزهاي فلسطين هم رفت. جمعاً، مصطفي 21 سال از وطن دور بود.


موقعيت پاوه خطرناك شده بود. همه شهر در دست دشمن بود. اكثريت پاسداران قتل عام شده بودند. كمتر كسي جرئت مي كرد راهي كردستان شود ولي چمران رفت. امام، خود شخصاً مصطفي را فرستاد. مصطفي در عرض پانزده روز همه راه ها و مواضع راه بردي كردستان را به تصرف نيروهاي انقلاب درآورد. به‌ش مي‌گفتند: «مالك اشتر امام». شده بود وزير دفاع، آن  هم در آن موقعيت حساس جنگ. حساب كن ايران دست خالي بود، اسلحه و مهمات كم داشت، شهيد هم زياد داده بود، ولي پيروزي پشت پيروزي به دست مي آورد. ايران امكانات نظامي نداشت، مصطفي را كه داشت!

اولين دور انتخابات مجلس، دكتر مصطفي چمران نماينده مردم تهران مي گفت: «خدايا مردم آن قدر به من محبت كرده اند و آن چنان مرا از باران لطف و محبت خود سرشار كرده اند، كه به راستي خجلم. خدايا تو به من فرصت بده تا بتوانم از عهده آن برآيم.»
امام مالك اشترش را رها نمي كرد. او را در شوراي عالي دفاع منصوب كرد. نقطه ضعف (بخوانيد نقطه قوت) مصطفي هم كه «ولايت پذيري» او بود. مي گفت چشم و مي پذيرفت.

ستاد جنگ هاي نامنظم تشكيل شد. يك واحد هم براي فعاليت هاي مهندسي داشت. ساختمان، جاده، نصب پمپ هاي آب كنار كارون، انشعاب از رودخانه به سمت تانكرهاي دشمن كه باعث عقب نشيني آنها شد، ساخت ابزار نظامي، ساخت پل معلق روي كرخه... . دشمن به جاي شناسايي مناطق، بايد مصطفي را شناسايي مي كرد.

فتح سوسنگرد، از آن كارهاي شاق بود كه با تلاش چمران و همين رهبر عزيز خودمان، آيت الله خامنه اي، انجام شد. محرم بود. انگار خون حسين(ع) از كربلا در رگ هاي مصطفي و رزمنده هاي سوسنگرد جاري شده بود. خون هم كه ميل خاك دارد. مي گردد و با هر روزنه اي، فواره مي كند. چمران از پاي چپ زخمي شد. همان شب اول، در بيمارستان، جلسه مشورتي فرماندهان نظامي بود. تيمسار فلاحي، كلاهدوز، سرهنگ محمد سليمي و شهيد محلاتي دور تخت جمع شده بودند و پيشنهاد حمله به ارتفاعات الله اكبر همان جا مطرح شد. شب دومي وجود نداشت. گفتم كه مصطفي اهل ماندن نبود. از بيمارستان زد بيرون.


بعد از تپه هاي الله اكبر نوبت بُستان بود كه عملي نشد. طرح تسخير دهلاويه را ريختند. چمران بود و بروبچه هاي ستاد جنگ هاي نامنظم. ايرج رستمي فرمانده بود.

31 خرداد شصت بود. هنوز آتش سينه مصطفي داغِ داغ بود. حكايت مصطفي شده بود حكايت همان شمع كه مي سوزد و آب مي شود و نور مي دهد. شمعي روشن در دل تاريكي. حالا اين شمع مي تواند با يك نسيم خاموش شود يا با يك خمپاره. تركش خمپاره وظيفه داشت مصطفي را مسافر آسمان كند. وظيفه داشت دل بي تاب مصطفي را تحويل بگيرد... .

مصطفي مي گفت: «در دنيا آدم هايي هستند كه به ظاهر زنده اند. نفس مي كشند، راه مي روند، حرف مي زنند، زندگي مي كنند، اما در حقيقت اسير دنيا، برده زندگي و ذليل حوادث هستند. اينان براي آن‌كه نميرند، آن قدر خود را كوچك مي كنند كه گويا مرده اند. اما انسان هاي آزاده، ممكن است كوتاه زندگي كنند، ولي تا آنجا كه زنده هستند، به راستي زندگي مي كنند و با اختيار خود نفس مي كشند. محكوم اراده ديگري نيستند. ديگران تسليم او هستند.


براي ديدن تصاوير شهيد چمران اينجا را كليك كنيد.


+ نوشته شده در  یکشنبه 30 خرداد1389ساعت 23:59  توسط باران  |